امروز جمعه ، ۱۵ آذر ۱۳۹۸
کوه عصیان به سر دوش کشیدم افسوس

 

 

کوه عصیان به سر دوش کشیدم افسوس 
لذت ترک گنه را نچشیدم افسوس 
کرم و لطف تو چون سایه به دنبالم بود 
من به دنبال دل خویش دویدم افسوس 
تو مرا فاش به هنگام گنه می‌دیدی 
من تو را دیدم، انگار ندیدم افسوس 
تو ز لطف و کرم خود نبریدی از من 
من در امواج گنه از تو بریدم افسوس 
تو مرا عفو نمودی که به نارم نبری 
من ز عفو تو خجالت نکشیدم افسوس 
تو گناهان مرا از همگان پوشاندی 
من ز فعل بد خود پرده دریدم افسوس 
خرمن عمر پراکنده شد و رفت به باد 
من غفلت‌زده یک خوشه نچیدم افسوس 

چشم دادی و ندیدم که ندیدم هیهات 
گوش دادی نشنیدم نشنیدم افسوس 
آشنا بودی و نشناختمت در همه عمر 
که ز تو غیر تو را می‌طلبیدم افسوس 
«میثم» از تیر گنه گشته وجودم چو کمان 
سرو بودم ولی افسوس خمیدم افسوس