امروز دوشنبه ، ۴ بهمن ۱۳۹۵
زندگی نامه استاد

 

                           بسمه تعالی

بنده کمترین غلامرضا سازگار هستم متولد 1320در شهر خون وقیام (قم) متولد شدم در خانواده ای که مشتاق اهل بیت علیهم السلام بودند پرورش یافتم پدرم که رحمت خدا براوباد از کودکی دستم را می گرفت به نماز جماعت و مجالس ابا عبدالله می برد تربیت آن پدر ومادر دلسوخته ام عشق اما حسین علیه السلام را دردلم مشتعل ساخت تقریبا در سن ده سالگی پدرم یکشب مرادرنماز جماعت برد امام جماعت مرحوم آیة الله شرعی بود آن بزرگوار فرزندی داشتند به نام محمدرضا که اکنون یکی از بزرگان حوزه علمیه در قم هستند ایشان در همان سن کودکی به دستور پدر چند بیت شعر در مصیبت امام حسین(ع) خواند همه گریه کردند درست به خاطرم هست که آن شب شب اول ماه محرم بود همان شب از امام حسین (ع) خواستم که این افتخار را به من حقیر هم عطا کند از همان شب کم وبیش در مجالس می رفتم اما کسی اجازه خواندن به من نمی داد تاصمیم گرفتم با بچه های هم سن وسال خودم یک هیئت بگیرم تا به این بهانه خود هم مصیبت بخوانم کم کم از جلسه نونهالان به جلسات دیگر دعوت شدم به لطف خداصدای خوبی داشتم تا درجلسات بزرگان جابازکردم تادر کنار استاد میرزا محمد فقیهی اجازه خواندن یافتم در هر جلسه چند بیت مختصر می خواندم از همان کودکی مشتاق استادم مرحوم حاج ملا حسین مولوی رحمة الله علیه بودم به این فکربودم که آیا می شود یک روز در محضر ایشان شعر بخوانم تا یکشب در حال خواندن در مسجد محله خودمان بودم که استاد مولوی وارد مجلس شدند آن شب شب سوم شعبان بود گویی از شادی در پوست خود نمی گنجیدم که درمحضر آن بزرگوار عرض ادب می کنم ایشان با نگاه محبت آمیزمرا مورد لطف قرار دادند وبعدازآنکه خواندم به پدرم فرمودند ایشان را نزد من بیاور خدا می داند چقدرازبرخورد پدرانه ومتواضعانه آن بزرگوار لذت بردم از آن شب به بعد هر هفته در جلسه عصر جمعه ایشان شرکت می کردم و می خواندم آن جلسه به نام ذاکرین به سرپرستی آن استاد بزرگوار بود در آنجا رشد کردم و به جلسات زیادی دعوت می شدم ناگفته نماند که در آن ایام پدر ومادرم بسیار فقیر بودند و من به خاطر آنکه کاروشغلی داشته باشم به هر کاری که آماده بود مثل بنائی نانوائی چاپخانه مشغول می شدم درسن 19 سالگی ازدواج کردم وبرای فرار ازسربازی درنظام طاغوت از قم به تهران آمدم .

زجروسختی من درتهران شروع شد نه پول داشتم نه آشنا نه مکان دوشبانه روز گرسنه در خیابان های تهران قدم می زد رو نداشتم نزد کسی اظهار گرسنگی کنم شب تا صبح در یک از خرابه های میدان شوش می خوابیدم اینها را برای این نوشتم که از خدا تشکر کنم این بنده گنه کار را ازکجا به کجا رساند که امروز به برکت مولایم اباعبدالله علیه السلام در بوستان ولایت خارراهی شدم وباغبان به قیمت گل تحویلم گرفته سلام بر حسین درود بر حسین خدا می داند مدتی در جوانی به شغل چوپانی مشغول بودم خدا روز به رروز عزتم داد گنه کارم به جای آنکه آبرویم ببرد آبرویم داد همیشه در پیشگاه اوباید عرق شرم بر چهره ام جاری شود خدا شش فرزند به من داد چهار دختر ودوپسر بنام عباس وزهیر داد عباس مشتاق خدمت در مجالس امام حسین بوده وزهیر به حمدالله افتخار مداحی وشاعری دارد که خواندن اویادآور جوانیم وامید آینده ام می باشد شاید دوستان بخواهند بدانند چگونه در حین مداحی افتخار شاعری نصیبم گردید در حقیقت آن عنایت اهل بیت بود ولی هر عنایتی وسیله می خواهد به خاطر دارم که هنوز شعر نگفته بودم که عزیزی چند بیت شعر در مصیبت حضرت روقیه (س)خواند ومن تصمیم گرفتم که نظیر آن را بسازم اتفاقا به لطف خداموفق شدم ولی امروز آن اشعار به خاطرم نیست فکر می کنم اول شعری که برای حضرت زهرا (س) سرودم شعر بریزآب روان اسماء  وبعداز ان 

حق بردن وسیلی زدن وسینه شکستن       مزد زحمات شب وروز پدرم بود

واشعار دیگر که امروز به لطف اهل بیت بیش از 30جلد کتاب شعر  من جمله کتاب های نخل میثم به حقیرعنایت شده

البته دراین لطف وعنایات رویاهایی دیدم که گفتنش صلاح نیست همین قدر بگویم اهل بیت پیامبر (ع)چون خورشید به همه چیز چه قصر چه ویرانه می تابند امیدوارم تا زنده هستم برای اهل بیت (ع) بسرایم نا گفته نماند که شعر بنده حقیر قریب به اتفاق در مدح ورسای اهل بیت آل الله بوده ودرکنار آن اشعار فراوانی برای انقلاب شهدا ونظام جمهوری اسلامی ایران که وظیفه خود می دانستم سرودم سلام بر امام عصر حجة ابن الحسن (عج)وسلام بر علما ومراجع بالاخص امام خمینی (ره)ودرود بر رهبر انقلاب وهمه شیفتگان آل الله تا روز قیامت

التماس دعا غلامرضا سازگار