امروز پنج شنبه ، ۳۰ آبان ۱۳۹۸
این شنیدم غریب خسته دلی

این شنیـدم غریب خستـه‌دلی 
دل شـب زد درِ سـرای علـی 
گفت ای خاک مقدمت شاهی
یا علـی میهمـان نمی‌خواهی 
شیرحق، آن بـزرگ‌مرد حجاز 
در به رویش گشود با روی باز 
کای برادر خوش آمدی از راه 
میهمــان عزیــز! بســم‌الله
کـرد آن مظهـر تمـام کمـال 
میهمـان را به خنـده استقبـال 
از کرم چون شبیر و شبر خویش 
میهمان را نشاند در بر خویش 
گفت میـل طعـام هـم داری؟ 
گفت جـانم تـو را فـدا! آری
شیرحق تـا چنین جواب شنید 
پشت پـرده ز فاطمـه پـرسید 
کای نبـی را خجستـه ریحانه
هسـت آیــا طعـام در خانــه؟ 
گفـت باشـد کمـی طعـام، ولی 
که فقـط از بـرای تـوست علی 
آن گشـوده بـه میهمان آغوش 
کـرد ناگـه چـراغ را خامــوش 
سفـره گستــرد بـا دلــی آرام 
نزد مهمـان نهـاد ظـرف طعام 
میهمـان همچنـان غـذا خـورد 
لقمه از خوان هل‌اتی مـی‌خورد 
اســـدالله نیــز بــا مـهمــان 
دست می‌برد سـوی سفـرۀ نان 
خود به صـرف غذا تظاهـر کرد 
کـام خـود از گرسنگـی پر کرد 
میهمان سیر شد در آن شب تار 

لیـک مـولا گرسنـه رفت کنـار 
الله‌الله کــه در جــوانمـــردی 
چون علی نیست در جهان فردی 
شمع خامـوش کرد مظهر هو 
تا که مهمان خجل نگردد از او 
ای وجودت همـه جوانمـردی 
کـرده بـا اهـل درد هم‌دردی 
حق ز روی تو پرده‌ها انداخت

جز محمّد کسی تو را نشناخت 
درد عالـم گـواه هـم‌دردیـت 
هـل‌اتـی قصـۀ جوانمـردیت 
جان پاک رسول در تن توست 
دست پیغمبران به دامن توست 
این تویی ای به نفس خویش امیر 
که به دشمن عطا کنی شمشیر 
روز در رزم، خشـم طـوفـانی 
شب ز اشـک یتیـم، لـرزانی 
روز، بر اوج تخت عزت و جاه 
دل شب هم‌سخن شوی با چاه 
روز، شیــرخـدا بـه پیکـاری 
شب بـه بیمارهـا پـرستـاری 
روز، قلب سپـاه را زده چاک 
شب نهی روی بندگی بر خاک 
روز، سلطـان آفتــاب استی 
شب که آیـد ابوتـراب استی 
پشت دینی و جوشنت بی‌پشت 
در ز خیبـر گرفتـه با انگشت 
آسمـان داغـدار تـاب و تبت 
مرغ شب کشتـۀ نمـاز شبت 
تو همان نفس احمدی مولا
هم علی هـم محمّدی مولا
تــو امامــی امــام قرآنــی 
پـای تــا سـر تمـام قرآنـی 
دست تو دست اقتدار خداست 
ذوالفقار تو ذوالفقـار خداست 
تو بـه محشـر زمامـداری تو 
تو قسیـم بهشت و نـاری تو 
ای همــه انبیــا مسلمـانت 
خلد، مشتـاق روی سلمـانت 
گـه بـه مسنـد گهـی بیابانی 
تـو کشـاورز یـا کـه سلطانی؟ 
تیغ در دست و بیل بـر دوشت 
عقل گردیده محو و مدهوشت 
تـو خداونـد را ولــی هستـی 
هر که هستی همان علی هستی 
گرچـه «میثم» تو را ثنا خواند 
کیستـی؟ کسیتـی؟ نمـی‌داند