امروز جمعه ، ۱۵ آذر ۱۳۹۸
عبد فراری‌ام به درت باز آمدم

 

 

 

 

عبد فراری‌ام به درت باز آمدم

 

اقرار می‌کنم که گنهکارم و بدم

 

اعلان صلح و آشتی از جانب تو بود

 

باور نمی‌کنم که بخوانی کنی ردم

 

سنگینی گناه ز پایم فکنده است

 

جز تو که دست گیرد و جز تو که بخشدم

 

ای وای من که چون به درت توبه می‌کنم

 

سرمی‌زند دوباره گناه مجددم

 

با آنکه عهد خویش شکستم هزار بار

 

این دفعۀ هزار و یکم باز آمدم

 

خواهی ببر به دوزخ و خواهی ببر بهشت

 

من عاشق محمد و آل محمدم

 

معبود من! چگونه بسوزی در آتشش

 

دستی که من به دامن آل علی زدم؟

 

ره دور و لرزه بر قدم و قبر پیش رو

 

در زیر کوه‌های گنه خم شده قدم

 

سرمایۀ گداست همان دست خالی‌اش

 

من آمدم گدایی و خالی بود یدم

 

«میثم» که نیست در خور بخشش گناه او

 

بخشی مگر به حیدر و زهرا و احمدم