امروز پنج شنبه ، ۳۰ آبان ۱۳۹۸
ترجمۀ قصیده حمیری

 

زهی که شد مرا در این روزگار

معلّم ولایت آموزگار

که چامه‌ای ز سیّد حِمیَری

به نظم فارسی دهم انتشار

آنچه مضامین که مرا آمده

هست از آن سید ذوالاقتدار

گشت خزان گلشنی از ام عمر

ماند بیابانی از آن مرغزار

مرغ از آن باغ خزان در هراس

شیر از آن بادیه شد در فرار

گشت چو ویرانه‌سرائی که نیست

دامن آن را بجز از مور و مار

مار ولی مرگ از آن بیمناک

زهر به دندانش ولی مرگبار

دیده از آن منظره‌ها اشک ریز

منظره جای شتر راهوار

یاد مرا آمدی از آن حبیب

کان دل شب گشت دلم بیقرار

گوئی در اتشم از بس که زد

از جگرم ز عشق (اَروی) شرار

در عجب که مسلمین خواستند

توضیح از رسول و الاتبار

گفتند بعد از تو تو را جانشین

کیست در این برهه از این روزگار

بعد تو بسیار بود آزمند

تا ببرد ملک تو را آشکار

بعد تو هستند بسی در کمین

تا به مقام تو بگیرند پار

گفت نبی گر که نمایم عیان

عهد خدا را شکنید آشکار

چونان گوساله‌پرستان شوید

در بر هارون همه ناپایدار

با عقلا روی سخن بود و بس

تا که تعقّل کند و اختیار

گرم سخن بود که با صوت وحی

حکم شد از خالق لیل و نهار

کآنچه تو را وحی شد ابلاغ کن

ورنه به پایان نرساندی تو کار

خواست بپا ختم رسل آنکه بود

در ره فرمان خدا استوار

خواند همان خطبه که مأمور بود

دست علی در دستش نوربار

دست علی کرد بدستش بلند

داشت چه دستی به چه دستی قرار

بود خداوند و ملائک شهود

که گفت آن رسول والاتبار

هر که منم مولاش مولا علی است

راضی و قانع نشدنش زکار

گوئی در شدّت خشم و غضب

بینی‌شان بریده شد زین شعار

بسته به وی تهمت و در کجروی

شدند بر خلاف آن هر دو یار

تا که پس از وفات و دفن رسول

کردند آن کفر نهان آشکار

با همه سفارشات نبّی

زیان نمودندبه سود اختیار

بریده از آل شدند و شدند

از این برش بقهر یزدان دچار

بر علی از مکر و حیَل تاختند

تا بود آن حیله و آن کارزار

وصالشان نه با نبّی نزد حوض

شفیعشان نه مصطفی پیش نار

حوضی است او را که ز صنعا و شام

بیش بود مصافش در شمار

به سوی آن خوش علم افراشته

شوند یاران علی رهسپار

آب مگو رحمت حق موج زن

صافتر از نقره بسی خوشگوار

ریگش چون لؤلؤ مرجان ناب

که برنچیده مانده در جویبار

ماسه آن بسان مشک خُتَن

کرانه‌اش سبزترین مرغزار

میوة ناچیده و خوش رنگ آن

روشنتر از گوهر شاهوار

پراکند عطر و ریاحین بسی

چو بگذرد نسیم ز آن سبزه زار

نسیم پیوسته ز باغ بهشت

وزد بر آن حوض و بر آن چشمه ساز

ابریقها فزون آن مه جبین

زند همی دشمن خود را کنار

دور کند دشمن خود را علی

چون شتران غیر از آبشار

آب ننوشیده نداشان دهد

دور شوید ای که تباهید و خوار

کنید بهر دفع جوع و عطش

آب و غذایی دگری اختیار

کوثر و فیضش بود از امتی

که بوده اهلبیت را دوستدار

شارب آن حوض کند رو به خلد

تشنه بی فیض رود سوی نار

پنج علم بود به محشر عیان

یکی سرافراز و نگون است دو چار

یکی از آن چار بود سامری

که هست بوبکر در آن روزگار

یکی دیگر غاصب دوّم عمر

که بوده جهلش همه جا آشکار

یکی از آن چار همان نفثل است

خدا کند قبر او پر شرار

یکی معاویه روبه صفت

که بدعت آورده بدین بی‌شمار

پرچم بن عم نبّی پیش پیش

هست چو خورشید فلک نوبار

امیر مؤمنان که نوشد به حشر

محبّ او ز آن آب خوشگوار

آید در نزد رسول خدا

پرچمش افراشته و استوار

بهشت سر در خط فرمان او

دوزخ از پیش گهش در فرار

بدین سخن کس نشود ناشکیب

که هست وحی از طرف کردگار

مدح شما همیشه  با (حمیری) است

اگر چه جان کند در این ره نثار

درود بر پیمبر و مرتضی

سلام بر عترت ذوالاقتدار

باشد تا از نفس (حمیری)

«میثم» در حشر شود رستگار