امروز چهارشنبه ، ۲۲ آبان ۱۳۹۸
لیلة المبیـت .تادر اوصاف امیرالمؤمنین آید به کار

 

 

تا در اوصاف امیرالمؤمنین آید به کار

نه قلم را اقتدار و نه زبان را اختیار

مظهر حق شیر حق مرآت حق میزان حق

کشور حق را مدیر و لشگر حق را مدار

گو که بنویسند جّن و انس وصفش را مدام

نیست ممکن وصف مولا را یکی از صد هزار

قصّه جانبازی آن جان شیرین رسول

جان شیرین می دهد بر تن برادر گوش دار

کافران دادند با هم دست از هر طایفه

بهر قتل خواجۀ لولاک در یک شام تار

گفت پیغمبر به شیر حق امیر المؤمنین

کی نبی شیرین ای ولیّ کردگار

کافران بر قتل من با یکدیگر بستند عهد

باید امشب جای من در بسترم گیری قرار

گفت حیدر ای دو صد جان علی قربان تو

این تو، این جان علی، این تیغ خصم نابکار

جان پاک تو سلامت جان من بادا فدات

گو ببارد تیغ و تیرم از یمین و از یسار

خفت آن شب مرتضی در بستر ختم رسل

گشت پیغمبر دل شب در بیابان رهسپار

ناگهان بوبکر آمد بر سر راه نبی

در درون آن شب تاریک دور از انتظار

چشم پیغمبر چو بروی در سر راه افتاد

برد همره تا نگردد راز پنهان آشکار

نفس خود را جای خود در بستر خود جای داد

خصم خود را ناگزیر آورد سوی کوهسار

آنکه جای مصطفی خوابید باشد جانشین

و آنکه یار غار او شد، به که بنشیند به غار

با نبی در غار بودن کی کرامت می شود

جان به راه یار دادن عزّت است و افتخار

این تعصّب نیست انصاف است لختی گوش کن

فرق بسیار است بین یار غار و یار یار

او به لا تحزن ز فعل خویشتن گردید منع

این به مرضات اللّهش گوید ثنا پروردگار

او ز بیم جان فراری بود از میدان جنگ

این به دور مصطفی گردید روز کارزار

او اقیلونی سرود این بر سلونی لب گشود

او سراپا عجز بود این پای تا سر اقتدار

او ز خیبر شد  فراری این در از خیبر گرفت

فرق دارد فرق، مرد جنگ با مرد فرار

هر نفس در بستر ختم رسل بهر علی

بود بیش از طاعت کونین اجرش در شمار

ذات حق آن شب به جبراییل و میکاییل گفت

کسی کند جان از شما در راه یکدیگر نثار؟

هر دو ماندند از جواب و سر به زیر انداختند

هر دو ساکت هر دو گردیدند از حقّ شرمسار

پس خطاب آمد که بگشایید چشمی بر زمین

بذل جان شیر حق بینید در این شام تار

خفته بهر بذل جان در بستر ختم رسل

گشته محو این همه ایثار چشم روزگار

ای وجودت شمع جمع آفرینش یا علی

وی خزان زندگی را نام دلجویت بهار

با سر انگشت تو مهر و مه کند در چرخ سیر

بر تماشای تو می گردند این لیل و نهار

گو برد حقّ تو را صد تن به جای آن سه تن

آنچه ز آن تو است، آن تو است ای جان را قرار

چه شوی مسند نشین و چه شوی خانه نشین

تو امامیّ و امامت از تو دارد اعتبار

بانگ جبریل از اُحد آید به گوش جان که گفت

لافتی الاّ علی لا سیف الاّ ذوالفقار

لب نمی بندد ز اوصاف تو «میثم» یا علی

گرفتند در زیر تیغ و گر رود بر اوج دار